حسن حسن زاده آملى
353
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
كانت فى خزانة معقولاتها ؟ قلنا : كون العلم - الخ » « 1 » . مقصودش از غير متناقضين به شرط شىء و لا به شرط است و از متناقضين به شرط لا و به شرط شىء ، و مقصود از اخذ ما بالعرض مكان ما بالذات اين است كه ما مىگوييم كه : نفوس در ابتدا خالى از اين تعقّلات علوم و معقولاتاند و خلو ، مساوق با سلب است ، يعنى سلب علم بر آنها صادق است كه مىگوييم كه : عالم نيستند . و هر صدقى لازم نيست كه ذاتى باشد زيرا كه بعضى از موضوعات مصداق محمولات خوداند و آن در جايى است كه محمول از ذاتيّات موضوع باشد . البتّه ذات باب ايساغوجى و بعضى از موضوعات ، مصدوق محمولات خوداند و آن در جايى است كه محمول ، ذاتى موضوع نباشد خواه عرض باشد و خواه ذاتى باب برهان اين است كه فرمود : مستدلّ ، ما بالعرض را كه صدق خلوّ باشد مكان ما بالذات گرفته است و چون خلوّ از علم به نحو به شرط لا نيست نفس به حسب اعتبار لا به شرط در حركت استكمالى است كه مفيض صور علميّه مخرج او از نقص به كمال است . امّا در بيان تأويل مذكور خلاصهء فرمايش آن جناب اين است كه : « مراد از قدم نفس و ذاتى بودن معلوماتش اين است كه : مبدع و منشىء نفس جوهر عقلى مفارق است كه قديم است و معلوماتش ذاتى او است . و چون نفس ناطقه متّحد با او گردد بر اثر اين اتّحاد احكام جوهر عقلى بر نفس صادق است كه در اين هنگام توان گفت : قديم است ، و معلوماتش ذاتى اوست . و اين صدق حقيقى است نه مجازى » . امّا تفصيل گفتارش اينكه پيش از نقل قول مذكور و حجّت آن در آغاز فصل گويد : « 2 » « فصل در اين است كه : تعقّل نفس انسانى معقولات را نه ذاتى آنست و نه از لوازم آن . اين كلام كه تعقّل نفس ، ذاتى و يا لازم او است « 3 » از بعضى قائلين به قدم
--> ( 1 ) - « اسفار » ج 1 ، ص 320 . ( 2 ) - « اسفار » ج 1 ، ص 319 ، فصل 35 ، طرف اول ، مرحله دهم . ( 3 ) - يعنى نفس ناطقه قديم است و علوم ، ذاتى و يا لازم او است كه در نتيجه عالم به همهء علوم و عاقل معقولات است .